قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى در نهضت امام حسين (ع)
آن حضرت پس از افشاندن بذر ستمستيزى و شکستناپذيرى بر مزرعه دلها در مدينه، در ادامه کار، آماده حرکت به سوى خانه خدا مى شود و به هجرتى ديگر دست مىزند، امّا چگونه و چه سان؟ او به سان موسى گام به آن سفر تاريخى و آن هجرت دادجويانه مى نهد و با همان واژه ها و جمله ها و نيايشى که آن پيامبر آزادى و نجات بر لب زمزمه مى نمود:
فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِى مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ [25]
«پس موسى هراسان و نگران از آن جا بيرون رفت، در حالى که نيايشگرانه مى گفت: پروردگارا، مرا از شرارت گروه بيدادگران نجاتبخش!»[26]
بدين گونه نشان داد، همان سان که موسى به خاطر يارى ستمديدگان و براى زدودن استبداد سياهکار فرعون و آثار خفتآور آن، چشم از آسايش و آرامش مىپوشد و آماده به جان خريدن رنج و آوارگى مى شود، او نيز به منظور مبارزه با استبداد مخوف اموى و زدودن آثار بردهساز و ذليلپرور آن، از خانه و حرم پيامبر چشم مىپوشد و آماده هجرت و ادامه مبارزه مى شود، تا روح عزّت و آزادگى و همّت و بالندگى را در کالبد سرد جامعه بدمد و خون عدالتخواهى و شکستناپذيرى را در رگهاى آن مردم بلازده و تحقيرشده تزريق کند، و به عصرها و نسلها نيز درس آزادى خواهى و عزّتطلبى مورد نظر قرآن و پيامبر را بياموزد. با اين بيان همان سان که موسى و مسيح و محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) نُماد آزادگى و شکوه قرآن هستند، حسين(عليه السلام)نيز جلوه و نُماد جاودانه عزّت و سرفرازى در آينه کتاب خدا مى گردد.
4ـ هدف آزادمنشانه با وسيله و راه و روش درست
آن نمونه درخشان عزّت و آزادگى پس از تصميم به هجرت تاريخساز خويش، نه از بى راه ه، که از شاهراهى که مدينه را به مکه پيوند مى داد، حرکت کرد. پارهاى از نيکانديشان ـ که از خشونت استبداد آگاه بودند ـ پيشنهاد کردند که: اى کاش از اين شاهراه نمي رفتيد; چرا که خطر تعقيب دشمن شما را تهديد مى کند; «لَوْ تَنَکَّبْتَ الطَّريقَ الْاَعْظَمَ»; امّا آن روح بزرگ شهامت و عزّت نپذيرفت و فرمود:
«لا وَ اللّهِ لا اُفارِقُهُ حَتى يَقْضِىَاللّهُ مـا هُوَ قـاض.»[27]
«نه، به خدا سوگند من شاهراه را رها نمى کنم و به راه هاى کوهستانى و بي راه هها پناه نمى برم تا آنچه خدا مقرر فرموده است به آن نايل آيم.»
بدينسان تفاوت ژرف بينش و منش آن نُماد سرفرازى و شکوه با ديگر مخالفان استبداد در اين مرحله آشکار مى گردد; چرا که:
يک: آن حضرت پس از دعوت فرماندار اموى، هدفمند و با نرمش و مدارا حضور مي يابد، در حالى که مخالفانى چون «عبداللّه بن زبير» نه.
دو: او با صراحت و حکمت موضع عزّتخواهانه و ذلّتناپذير خويش را در مرکز قدرت استبداد اعلام مى دارد و ماهيت زورمدارانه و منحط حکومت، شيوه فريبکارانه و شرک آلود مديريت و بى لياقتى و فرومايگى حاکمان را مشخص مى سازد، اما ديگر مخالفان استبداد نه جرأت حضور در فرماندارى را نشان مى دهند و نه موضع خود را بيان مى کنند، بلکه شبانه ومخفيانه و از بى راه ه مي گريزند.
سه: آن نُماد عزّت و آزادگى نمىپسندد که مبارزه منطقى و خردمندانه و قانونى اش با اداره جامعه به سبک بسته و استبدادى، ذرّهاى رنگ و بوى مخالفت ياغيان و فراريان را بگيرد، به همين جهت از شاهراه مى رود و بر آن است تا در برابر ديدگان مردم باشد و سخنان روشنگر وهمّت آفريناش به گوشها برسد; و بدين وسيله روح مبارزه با باطل و نفى تحميل خفّت و ذلّت را در مردم مى دمد، در حالى که ديگر منتقدان و مخالفان از بى راه ه و دور از چشم مردم فرار را بر قرار بر مى گزينند.
چهار: آن حضرت نشان مى دهد که هدف مقدس و آزادمنشانه را بايد با وسايل عزّتمندانه ودرست جست، نه از هر بى راه و روش ناپسند.
پنج: او بر خدا اعتماد مى کند و سوگند ياد مى کند که شاهراه را رها نمى کند و به راه هاى کوهستانى و بى راه هها پناه نمى برد، تا آنچه خدا مقرر فرموده است پيش آورد; چرا که در اوج ايمان و عرفان و يقين است.
شش: او حقپذيرى و عزّتخواهى و انتخاب درست مردم را ـ اگر زور و فريب حاکم به آنان اجازه سنجش و مقايسه و آزادى گزينش دهد ـ باور دارد; چرا که به منطق پرجاذبه و منش مترقى و انسانى خويش ايمان دارد و يقين دارد که اگر آزادى انديشه و بيان و رأى و انتخاب مردم به رسميت شناخته شود، اين گام بلند، بهترين تضمين براى سلامت جامعه از استبداد و فساد وسپرده شدن امانت ملى و دينى مردم به فرهيختگان و برترينهاست و هرچه اين حق ابتدايى وانسانى مردم، به هر بهانه و محملى پايمال گردد، زمينه نهانکارى و فساد و بيداد بيشتر فراهم مى شود.
5ـ هدفمندتر و شکست ناپذيرتر از موسى
حسين(عليه السلام) هنگامى که به آستانه حرم خدا رسيد، به تلاوت هدفمند اين آيه الهامبخش پرداخت که:
(وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّى أَنْ يَهْدِيَنِى سَواءَ السَّبِيلِ)[28]
«هنگامى که موسى به سوى شهر مدين روى نهاد، گفت: اميد که پروردگارم مرا به راه راست راه نمايد.»[29]
بدينسان آن حضرت با تلاوت اين آيه، روشنگرى کرد که:
يک: همان گونه که هجرت موسى از شهر و ديار خويش، هدفمند و حکيمانه بود، هجرت او نيز چنان است.
موسى براى باز آوردن عزّت و آزادگى مردم خويش و رهايى آنان از ذلّت و استبداد فرعون دست به هجرت و پناهندگى به سر زمين ديگر مىزند، آن خداوندگار عزّت و آزادگى نيز براى نجات و آزادى امّت پيامبر از تحقير و تحميل استبداد اموى.
دو: نهضت افتخارآفرين و عزّتساز او، به سان بعثت و حرکت آزاديخواهانه موسى است، ودر برابر او رژيم و تشکيلاتى است که در محتوا و روش مديريت و پايمال ساختن مقررات وحقوق مردم، فرعونى است و رهآوردش نيز چيزى جز خشونت و بردهپرورى و پايمال ساختن حرمت وکرامت انسانها نيست، گرچه در قالب مذهب سالارى و به نام خدا و به بهانه جانشينى پيامبر، به آن فجايع دهشتناک دست مي يازد.[30]
6ـ کسى که هرگز تن به ذلّت نداد
«عُمر» فرزند رشيد اميرمؤمنان آورده است که: وقتى برادرم حسين(عليه السلام) در مدينه از بيعت با استبداد سرباز زد و دليرانه در برابر تهديد و ارعاب قامت برافراشت، من به حضورش شرفياب شدم و ضمن يادآورى روايتى از برادر و پدرم، گفتم: فدايت گردم! کاش مى شد با اين گروه بيدادپيشه و خشونتکيش بيعت مى کردى!
او در پاسخ فرمود: من از فرجام پرشکوه کار خويش آگاهم، امّا به خداى سوگند که هرگز تن به خوارى نخواهم داد و با خودکامگى و استبداد سياه در پايمال ساختن حقوق و آزادى مردم وشکستن مقررات خدا کنار نخواهم آمد ...
«وَاللّهِ لا اُعْطِى الدَّنِيَّةَ مِنْ نَفْسى أَبَداً... .»[31]
اين گونه باز هم از روح شکستناپذير و پرشکوهى خبرداد که در اوج عزّت و آزادگى است، وتحميل ذلّت و حقارت بر او ناممکن است.
7ـ احياى شيوه آزادمنشانه پيامبر
حسين(عليه السلام) نهضت فکرى و آزادى خواهانه خود را، نهضت دعوت به کتاب عزّت آفرين خدا واحياى منش آزادى بخش پيامبر مهر و عدل اعلام مى دارد، و به مردم بصره نوشت:
«وَ اَنَا اَدْعُوکُمْ اِلى کِتابِاللّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ، فَاِنَّ السُنَّةَ قَدْ اُميتَتْ وَ الْبِدْعَةَ قَدْ اُحْيَيتْ... .»[32]
«من اينک شما را به کتاب پرشکوه خدا و سيره آزادمنشانه پيامبر عزّت و سرفرازى فرامى خوانم; چرا که جامعه و مردم ما در شرايطى است که ديگر عمل به مقررات عادلانه قرآن و رعايت روش مترقى پيامبر، يکسره از ميان رفته و جاى آن را شيوه هاى استبدادى گرفته است ... .»
همچنين در پاسخ نامه هاى مردم کوفه از جمله نوشت:
« فَلَعُمْرى مَا الإمامُ إلاّ الحاکِمُ بِالْکِتابِ، القائِمُ بِالْقِسْط، الدّائِنُ بِدينِ الحَقِّ، الحابِسُ نَفْسَهُ عَلى ذلِکَ للهِ.»[33]
«به جان خودم سوگند! پيشواى راستين مردم، تنها آن کسى است که بر اساس مقررات قرآن، مديريت و داورى کند; عدل و داد را به راستى برپاى دارد، به آيين حق و عدالت عمل کند، و هماره در انديشه به دستآوردن خشنودى خدا، به سبکى خداپسندانه زندگى کند.»
8ـ خورشيدى فراراه مردم ظلمت زده
امام حسين(عليه السلام) 27 رجب سال 60 ق از حرم پيامبر به سوى خانه خدا حرکت کرد، و روز سوم شعبان وارد مکّه شد، و 125 روز را در آن جا به عبادت و مبارزه با ديو استبداد و روحيه ذلّتپذير جامعه گذراند.
او در مکّه ديدارهاى بسيارى با مردم به جان آمده و با چهره هاى مبارز و مخالف استبداد داشت.
روزى «ابن عباس» و «ابن زبير» به ديدار او آمدند، و از او خواستند تا از هجرت به سوى عراق خوددارى ورزد و در کنار خانه خدابماند. اما او در برابر پيشنهاد آنان فرمود:
«اين دستور را، در حقيقت پيامبر به من داده است; چرا که خشنودى خدا و پيامبر و صلاح امّت در ستمناپذيرى است.»[34]
پس از آن دو، «عبد اللّه بن عمر» شرفياب شد، و از آن حضرت خواست تا با سرکردگان استبداد به گونهاى کنار آيد، و بدين وسيله او را از مبارزه بر حذر داشت; امّا حسين(عليه السلام) در پاسخ او به سرگذشت درسآموز جامعه هاى ظلمپذير و نظامهاى استبدادى پيشين و فرجام عبرتآموز آنها و ايستادگى خيرخواهانه و شجاعانه پيامبران در برابر آنان توجه داد و فرمود:
«يا أَبا عَبْدِالرَحْمان! أَما عَلِمْتَ أنَّ مِنْ هَوانِ الدنيا عَلَى اللهِ تَعالى أَنَّ رَأْسَ يَحْيى بِنْ زَکَريّا اُهْدى إلى بَغِى من بَغايا بنى إسرائيل؟!... اِتَّقِ اللهَ يا أَبا عَبْدِالرحمان! وَلا تَدَعْ نُصْرَتي.»[35]
«آيا ندانستهاى که از خوارى و بىمقدارى دنيا در پيشگاه خداست که سرِ بريده «يحيى» را به خاطر ستمستيزى و ذلّتناپذيرى اش به دربار زشتکردارى از بنى اسرائيل به ارمغان بردند؟... و با اين وصف خدا در کيفر آنان شتاب نورزيد، بلکه مهلت هم داد تا شايد به خود آيند و جبران تباهى ها کنند; امّا هنگامى که به خود نيامدند و در اصلاحناپذيرى پافشارى کردند، با شدت و قدرت، گريبان آنان را گرفت و به عذابى سخت گرفتارشان ساخت! اينک که چنين است پرواى خدا را پيشهساز واز خشم او بترس و از يارى و همراهى ما در مبارزه مسالمتآميز و خيرخواهانه با بلاى تاريکانديشى و استبداد ـ براى نجات دين و آزادى و آفرينش عزّت وسرفرازى براى اين مردم دربند ـ دست بر مدار.»
بدين سان آن نُماد عزّت و آزادگى انسان، به سان پيامآوران خدا که در ظلمت متراکم و در ميان نوميدى و يأس مطلق و در شرايطى که يک ستاره هم در آسمان بشر سوسو نمىزد، برقآسا درخشيدند، در آن فضاى رعب و وحشت که دانشمندان و عالمان جامعه نيز به جاى احساس مسؤوليت و روشنگرى و دميدن روح عزّت و آزادگى و مقاومت در جامعه و برافروختن مشعل مبارزه با استبداد و اختناق،[36] برخى تن به ذلّت و تحقير سپرده و سکوت پيشه ساخته، برخى سر بر آستان استبدادگران ساييده و چهره کريه آنان را با تحريف آيات و روايات بزک مى کردند و برخى نيز از سرخيرخواهى پيشنهاد سکوت و سازش مى دادند، به ناگاه به سان برقى درخشيد و همانند خورشيدى فراراه مردم در بند به نورافشانى پرداخت و خروشيد که:
«هان اى مردم! من براى شما در مبارزه با اين شرايط بردهساز و ذليلپرور، نمونه والگو هستم، از چه ايستادهايد و ذلّت و تحقير را مىپذيريد؟ به پا خيزيد.»
«... وَ لَکُمْ فِىَّ أُسْوَةٌ.»[37]
9ـ اصلاح جامعه و نظامآن از روابط زورمدارانه و حقيرپرور
پيشواى آزادى، نهضت خود را نهضت اصلاحطلبانه عنوان داد و روشنگرى فرمود که در انديشه اصلاح تمام عيار جامعه و حکومت از راه فکر و فرهنگ و آگاهى بخشى و عزّت آفرينى و مسالمت است.
او در انديشه اصلاح انديشه و منش مردم تحقير شده، سرکوب گرديده و در بند خشونت وبيداد حاکم بود، و مى خواست به آنان بفهماند که آنان انسان و داراى حقوق و کرامت و عزّت هستند و بايد بر سرنوشت خويش حاکم، و با صاحبان زر و زور داراى حقوق و آزادى و فرصتها وامکانات برابر باشند، و خدا و قرآن و پيامبرِ عزّت آفرين او اجازه نمي دهند که آنان ذلّت و تحقير وسرکوب و بهرهورى ابزارى از دين را به هيچ بهانهاى بپذيرند.
از سوى ديگر، آن ترجمان شکوه و سرفرازى بر آن بود تا مديريت و حکومت را ـ که عنوان خلافت و اسلام را يدک مى کشيد، اما در ماهيت و روش اداره جامعه و شرايط حاکمان و مديران و رفتار بامردم، به استبداد و اختناقى دهشتناک درغلتيده بود ـ اصلاح ساختارى کند و آن را به انديشه امانت و امانتدارى از سوى خدا و مردم، بر آمدن قدرت بر اساس مقررات خدا و با خواست و رضايت مردم، نظارتپذيرى و نقدطلبى و محاسبهجويى و قانونگرايى و بشردوستى ـ که سبک و روش پيامبر و اميرمؤمنان بود ـ بر گرداند و با اين اصلاح اساسى و معمارى اجتماعى و مهندسى سياسى، روح عزّت و آزادگى را در مردم بدمد و شکستناپذيرى و شکوه از دست رفته را به جامعه باز گرداند.
او در وصيتنامه روشنگرش اين آرزو و آرمان را اين گونه به قلم آورد و به برادرش سپرد تا براى عصرها و نسلها روشنگر راه باشد، که نمى توان از حسين(عليه السلام) و آزادگى و استبدادستيزى او دم زد، امّا در سياست و مديريت به سبک نظارتناپذير و نهانکارانه و استبدادى و خشونتبار يزيد پافشارى کرد و خوارى و اختناق را بر مردم تحميل و سايه هراس و وحشت را بر آگاهان و آزادى خواهان حاکم کرد:
«وَإنّي لَمْ أَخْرُجْ اَشِراً وَلا بَطِراً وَلا مُفْسِداً وَلا ظالِماً، وَإنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصْلاحِ فى اُمَّةِ جَدّي; اُريدُ أَنْ آمُرَ بِالمَعْروفِ وَأَنْهى عَنِ المُنْکَرِ، وَأَسيرُ بِسيرَةِ جَدّى وَأَبي.»[38]
«من نه به انگيزه خودبزرگبينى و حقناپذيرى بيرون مي روم، و نه طغيانگرى وآشوبطلبى; نه براى افشاندن بذر تباهى حرکت مي کنم، و نه به منظور ظلم; بلکه تنها انگيزهام، سامان دادن حرکت فکرى و فرهنگى و جنبش اصلاحى و انسانى و خيرخواهانه و مسالمتآميز براى اصلاح امور جامعه و اُمّت نياى گرانقدرم پيامبر است. من مى خواهم حکومت را به حق و عدالت دعوت کنم و از شيوه هاى ظالمانه هشدار دهم، و همگان را به سبک و سيره مترقى و سرشار از عدل و داد نياى گرانقدر و پدر ارجمندم فراخوانم و بر آن سبک رفتار کنم.»
10ـ پافشارى دليرانه بر شايستهسالارى و بيعت و انتخاب آزاد
به هنگام تصميم پيشواى آزادى براى حرکت به سوى عراق، «محمّد حنفيه» به حضور آن حضرت شرفياب گرديد و از خشونت مرزنشناس رژيم حاکم سخن گفت و از او تقاضا کرد که جان گرامى خويش را بيشتر به خطر نيفکند، امّا آن نُماد آزادگى و جوانمردى ضمن احترام به پيشنهاد خيرخواهانه او، جلوه ديگرى از صلابت و شکستناپذيرى را در تاريخ آفريد و فرمود:
«يـا اَخى! وَ اللّهِ لَوْ لَمْ يَکُنْ فِى الدُّنْيا مَلجَأٌ وَ لا مَأوى لَمـا بـايَعْتُ يَزيدَ بْنَ مُعاوِية.»[39]
«برادر عزيز! اگر در کران تا کران گيتى پناهگاه و نقطه امنى برايم پيدا نشود، و دست خشونت و ترور همه جا برسد، و حق زندگى و امنيت مرا پايمال سازد، باز هم با استبداد بيعت نخواهم کرد.»
11ـ نفى امان ها و امان نامه ها
هنگامى که تصميم گرفت تا از کنار خانه خدا به سوى عراق حرکت کند، شمارى از چهره هاى مخالف استبداد، يکى پس از ديگرى به حضورش شرفياب شده، و از او تقاضا کردند که از رفتن منصرف شود. جالب است که همه آنان، قيام انسانى و عزّتخواهانه او را براى جامعه، حياتى و سرنوشت ساز مى نگريستند، امّا با خيرخواهى و دور انديشى، دليل مخالفت خود با آن نهضت روشنگر و تاريخساز را تزلزل و نا استوارى و بى وفايى مردم کوفه از يک سو، و نقدناپذيرى و خشونت بى مهار حکومت از سوى ديگر عنوان مى کردند.
آنان به ظاهر درست هم مى ديدند; چراکه استبداد اموى فراتر از يک ده ه سلطه مطلقه و سياه خويش بر مردم، به ويژه دوستان آل على(عليه السلام)، به گونهاى دهشتناک آزادى خواهان را گردن زد، شکمها را سفره کرد، دانشمندان و روشنفکران را تنها براى دگرانديشى از نخلها آويزان کرد، و حقطلبان را زنده به گور ساخت و دخمه ها و دهليزهاى مرگ و بساط شکنجه هاى ددمنشانه را گسترش داد و نيز از عالمنمايان و روايتگران و قاضيان سوداگر و عمله هاى ظلم ودين و آيين مردم به صورت ابزارى بهره جست تا روح جرأت و شهامت و عزّت و آزادگى و حق گويى وحقطلبى و نقد قدرت را در مردم نابود کند; به همين جهت بود که آنان با رفتن «مسلم» به کوفه، هزار هزار دست بيعت به سفير عزّت و آزادى دادند، امّا با آمدن «عبيد» و اعلام حکومت نظامى وتشديد شرارت و خشونت، فرار را بر پايمردى و وفا ترجيح دادند; چرا که به بيان «بشر بن غالب» ـ که از جامعه شناسان و روان شناسان روزگارش بود و حسين(عليه السلام) ديدگاه دقيق و هوشمندانه او را تصديق کرد ـ «دلها و قلبهاى مردم، خواهان حسين(عليه السلام) است و راه و رسم عادلانه وآزادمنشانه او را مى جويد، امّا شمشيرها با استبداد اموى است!»;
«خَلَّفتُ القُلُوبَ مَعَکَ وَالسُّيُوفَ مَعَ بَنى أُمَيَّةَ!»
امّا پرسش اساسى اين بود که، پس بايد چه کسى اين شيوه ددمنشانه را ـ که به نام دينِ خداى عزّتبخش و پيامبر عدالت بر مردم تحميل شده بود ، شجاعانه و بيدارگر مورد نقد و چون و چرا و نفى و انکار قرار داده و بانيان و عاملان بيدادپيشه و ابليسمنش آن را به باد نکوهش ونفرين بگيرد و معرفى کند، و آن گاه با روشنگرى و دهش فکرى و اخلاقى و عملى، روح عزّت و آزادگى و شجاعت را در کالبد مرده و ذلّتزده و دنبالهرو جامعه بدمد و به حکم قرآن با شيطان فريب و استبداد مبارزه کند؟[40]
به هر حال، از چهره هاى سرشناسى که به پيشواى آزادى پيشنهاد انصراف از حرکت به سوى عراق دادند، «عبداللّه»، فرزند جعفر طيّار وهمسر بانوى دانش وشهامت زينب(عليها السلام) بود. او پس از حرکت کاروان آزادى، نامهاى از مکّه به حسين(عليه السلام) نوشت و به وسيله پسرانش به سوى آن حضرت فرستاد، و خاطر نشان ساخت که از خشونت عنان گسيخته استبداد بر جان او بيمناک است، چرا که نهاد قدرت به گونهاى بى بنياد و سطحى است که هيچ نقد و چون و چرا و خيرخواهى و دعوت به حق و هشدار از قانون شکنى را بر نمى تابد و با آن، به عنوان خروج بر اسلام، به بدترين شکل ممکن برخورد مى کند.
آن گاه بى درنگ با تلاش بسيار، از برخى سران استبداد، امان نامهاى براى بازگشت آن حضرت به مکّه گرفت و يکى از مهره هاى حکومت را نيز با آن فرستاد تا بتواند آن بزرگمنش را به انصراف از ادامه راه قانع سازد. اما پيشواى آزادى پاسخى قانع کننده به او داد و در پاسخ امان نامه «عمرو بن سعيد» استاندار و رياست مراسم حج ـ که گويى خود سرکرده تروريستهاى اعزامى يزيد براى ترور حسين(عليه السلام) بود ـ چنين نوشت:
«... وَقَدْ دَعوتَ اِلى الْإيمانِ وَ الْبِّرِ وَالصّلة، فَخَيْرُ الأَمـانِ اَمـانُاللّه ... .»[41]
«... براى من اماننامه فرستادهاى و در آن، وعده نيکى و سازش و مسالمت دادهاى، امّا به باور من بهترين امان و اماننامه از آنِ خداست و کسى که در زندگى اين جهان از او حساب نبرد، در آن جهان از امان او بهرهور نخواهد شد; به همين جهت از بارگاه او توفيق پروا و ترس از عظمت او را داريم تا در سراى آخرت به امنيت او نايل آييم ... .»
بدينسان جلوه زيباى ديگرى از عزّت و آزادگى در نهضت آزادى خواهانه عاشورا رقم خورد، چرا که آن نُماد کرامت انسان، جز به امان و اماننامه خدا از راه پرواپيشگى و آزادمنشى وعمل به مقررات او نينديشيد و جز از ذات بى همتاى او نهراسيد.
12ـ تنديس صراحت و صداقت
از جلوه هاى عزّت و آزادگى بى نظير حسين(عليه السلام) روش آزادمنشانه و تفکرانگيز او در يارگيرى براى نهضت، از آغاز تا لحظه شهادت است.
رهبران حرکتها و جنبشها، هماره مى کوشند تا با انواع وعده ها و شعر و شعارها وابزارهاى شرافتمندانه و ... سربازگيرى کنند و بر شمار طرفداران خويش بيفزايند و اگر بتوانند هر گز اجازه نمى دهند، به ويژه در هنگامه خطر، يکى از آنان ببرد و برود، و او را به دادگاه صحرايى و انقلابى مى فرستند، امّا شگفتا از پيشواى آزادى که جز روشنگرى و دعوت و مردمدارى و بزرگمنشى کارى نکرد و نه تنها کسى از آشنا و بيگانه را به همراهى خويش در فشار مذهبى، اخلاقى، سياسى و نظامى قرار نداد که بارها و بارها آنان را در گزينش راه، آزاد نهاد و در مراحل گوناگون نهضت به آنان فرمود: اگر بخواهند، مى توانند بروند و او مسؤوليت بيعت را نيز از دوش آنان بر مى دارد! براى نمونه:
يک: حضرت هنگام حرکت به سوى عراق، چنين نوشت: از حسين بن على، به سوى «بنى هاشم»; امّا بعد، به هوش باشيد که هر يک از شما در اين برنامه اصلاحطلبانه به همراه من باشد، به شرف شهادت مفتخر خواهد گرديد...; «مَنْ لَحِقَ بِى مِنْکُمْ اُستُشْهِدَ ... .»
بدين وسيله بستگان و نزديکان را در همراهى يا نيامدن، آزاد گذاشت.
دو: هنگامى که خبر شهادت سفير آن حضرت در راه عراق به وى رسيد، ضمن سخنانى صريح و شفاف فرمود: ياران راه! خبرى بسيار دردانگيز به ما رسيده، و آن عبارت است از خبر شهادت «مسلم»، «هانى» و «عبداللّه». در کوفه، شرايط، دگرگونىِ نامطلوبى يافته ودوستداران ما ناخواسته از يارى ما گسستهاند، و اينک هر کدام از شما بخواهد بازگردد، آزاد است و از سوى ما هيچ مانع و اداى حقى بر عهده او نيست:
«... فَمَنْ اَحَبَّ مِنْکُم الإنصرافَ فَلْيَنْصَرِف، لَيْسَ عَلَيْهِ مِنَّا ذمامٌ.»[42]
سه: شب عاشورا نيز با صراحت و صداقتى عجيب از فردا و فرجام کار، خبر داد و ضمن حقشناسى از ياران، با آزادمنشى شگفتى، مسؤوليت بيعت را از گردنها برداشت و از آنان خواست تا بروند:
«... و هذَا اللَّيلُ قَدْ غَشِيَکُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً وَلْيَأْخُذْ کُلُّ رَجُل مِنْکُمْ بِيَدِ رَجُل مِنْ اَهْلِ بَيْتى، وَ تَفَرَّقُوا فى سَوادِ هذَا اللَّيلِ وَ ذَرُونى وَ هؤلاءِ القَومِ فَاِنَّهُمْ لايُريدُونَ غَيْرى ... .»
«واقعيت اين است که من، نه يارانى پر مهرتر و بهتر از ياران خويش مى شناسم، و نه خاندانى برتر و شايستهکردارتر از خاندان سرفراز خويش سراغ دارم; خدا به همه شما پاداش نيک ارزانى دارد. راستى که شما شايسته عمل کرديد و حق و عدالت را نيک يارى داديد و خوش درخشيديد! اينک شب فرارسيده، و تاريکى آن، همه جا سايه گسترده است; بر خيزيد و از اين پوشش مناسب بهره جوييد، و آن را مرکبى راهوار سازيد، و هر کدام از شما، دست يکى از مردان خاندان مرا گرفته، و در اين سياهى شب به سوى شهر و ديار خويش برويد. از اين جا پراکنده گرديد، و مرا با اين بيدادگران تنها بگذاريد; چرا که آنان تنها مرا مي خواهند و رأى و بيعت مرا; در پى من هستند، و نه ديگرى; با من سرِ کار زار دارند، و نه با کس ديگر; پس مرا تنها بگذاريد و برويد! و آن گاه بار ديگر همه را دعا کرد.»[43]
آيا نمونهاى از چنين صراحت و صداقت و جلوهاى از چنين آزادگى و شکست ناپذيرى را در ميان رهبران جنبشها و انقلابها مى توان سراغ گرفت؟!
13ـ قلب تپنده عزّت و آزادگى
او به راستى قلب تپنده آزادگى و شکستناپذيرى بود و به همين جهت هماره پيروز و سرفراز; چرا که در انديشه ارزشها و جهان ماندگار و جاودانه بود، نه فناپذير و زودگذر، به همين دليل آنها را به بهاى اينها مبادله نکرد.
هنگامى که راه او به سوى کوفه به فرماندهى «حُرّ» بسته شد و پس از گفت و شنودى، به او هشدار داده شد که اگر پافشارى کند و آغازگر جنگ باشد، کشته خواهد شد، با قلبى هدفدار وشکستناپذير فرمود:
«لَيْسَ شأْنِى شأْنُ مَنْ يَخافُ الْمَوتَ، ما اَهْوَنَ الْمَوتِ عَلى سَبِيلِ نِيلِ الْعِزِّ وَاِحْيَاءِ الْحَقِّ; لَيْسَ الْمَوتُ فِى سَبِيلِ الْعِزِّ اِلاّ حَياةً خالِدَةً، وَلَيسَتِ الْحَياةُ مَعَ الذُّلِ اِلاَّ الْمَوتَ الَّذى لا حَياةَ مَعَهُ. اَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِى؟ هَيْهاتَ، طـاشَ سَهْمُکَ، وَخابَ ظَنُّکَ. لَسْتُ اَخافُ الْمَوتَ، اِنَّ نَفْسِى لَأَکْبَرُ مِنْ ذلِکَ، وَ هِمَّتى لَأَعْلَى مِنْ أَنْ أَحْمِلِ الضَّيمَ خَوْفاً مِنَ الْمَوتِ، وَ هَلْ تَقْدِرُونَ عَلى اَکْثَرَ مِنْ قَتْلِى؟ مَرْحَباً بِالْقَتْلِ فِى سَبِيلِاللّهِ، وَلکِنَّکُمْ لا تَقْدِرُنَ عَلى هَدْمِ مَجْدِى وَمَحْوِ عِزِّى وَ شَرَفِى، فَإذاً لا اُبـالِى بِالْقَتْلِ.»[44]
پى نوشت :
[1]ـ سوره فصلت (41) آيه 41.
[2]ـ الرائد، ج 2، ص 1183 واژه «عزّت».
[3]ـ منجد الطلاب، واژه «عزّت».
[4]ـ مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانى، واژه «عزّت»، ص 344.
[5]ـ سوره يوسف (12) آيه 88; سوره فصّلت (41) آيه 41; سوره نمل (27) آيه 34.
[6]ـ
گفتنى است که واژه «عزيز» يکى از صفات خداست، و در قرآن، فراتر از 92 بار،
ذات بى همتاى او با اين صفت ياد شده و اين واژه در اين مورد به کار رفته
است.
[7]ـ سوره مائده (5) آيه 54.
[8]ـ سوره کهف (18) آيه 34; سوره منافقون (62) آيه 8.
[9]ـ سوره ص (38) آيه 23.
[10]ـ
سوره نساء (4) آيه 139; سوره يونس (10) آيه 65; سوره صافّات (37) آيه 180;
سوره ص (38) آيه 82; سوره شعراء (26) آيه 26; سوره فاطر (35) آيه 10; سوره
مريم (19) آيه 81.
[11]ـ سوره توبه (9) آيه 128.
[12]ـ سوره هود (11) آيه 92.
[13]ـ سوره ص (38) آيه 2; سوره بقره (2) آيه 206.
[14]. ميزان الحکمة، ج 6، 290.
[15]ـ همان.
[16]ـ همان.
[17]ـ همان.
[18]ـ اين عوامل عزّت ساز، هر کدام از منطق و منش جالب او دريافت مي شود، که در ادامه بحث به تدريج به آنها مى رسيم.
[19]ـ مثير الأحزان، ص 24; لهوف، ص 97; وقعة الطّف لأبى مخنف، ص 75.
[20]ـ تاريخ طبرى، ج 7، ص 34; کامل ابن اثير، ج 4، ص 74.
[21]ـ مثير الأحزان، ص 24; لهوف، ص 98.
[22]ـ مثير الأحزان، ص 25; لهوف، ص 99.
[23]ـ سوره احزاب (33) آيه 33.
[24]ـ الفتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 24.
[25]ـ سوره قصص (28) آيه 21.
[26]ـ وقعة الطّف، ص 76; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 190.
[27]ـ وقعة الطّف، ص 87; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 190; ارشاد مفيد، ص 202; تاريخ طبرى، ج 7، ص 222.
[28]ـ سوره قصص (28) آيه 21.
[29]ـ مقتل خوارزمى، ج 1، ص 190; ارشاد مفيد، ص 202; تاريخ طبرى، ج 7، ص 222.
[30]ـ
درست به سان رژيم فرعون که به بهانه دفاع از دين و وطن و امنيت ملى، به آن
فجايع دهشتناک دست مىزد. سوره غافر (40) آيات 23 ـ 27.
[31]ـ لهوف، ص 23.
[32]ـ مثير الأحزان، ص 27; تاريخ طبرى، ج 7، ص 241.
[33]ـ
بحارالانوار، ج 44، ص 335; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 195; ارشاد مفيد، ص 204;
تاريخ طبرى، ج 7، ص 235; در رواق چشمهاى اشکبار، ص 64.
[34]ـ لهوف، ص 101.
[35]ـ مثير الأحزان، ص 41; لهوف، ص 102.
[36]ـ نهج البلاغه، خطبه 3.
[37]ـ تاريخ طبرى، ج 7، ص 300; مقتل الحسين، مقرّم، ص 218.
[38]ـ مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188.
[39]ـ مقتل ابى مخنف، ص 15.
[40]ـ سوره نساء (4) آيه 76; سوره بقره (2) آيه 216.
[41]ـ تاريخ طبرى، ج 7، ص 280; انساب الأشراف، ج 3، ص 164.
[42]ـ ارشاد، ص 123.
[43]ـ مثير الأحزان، ص 52; مقتل الحسين، امين، ص 85.
[44]ـ احقاق الحق، ج 11، ص 600.