رابطه فتنه18تیر و محدود كردن دوران رهبری/ نقش فائزه هاشمی در ماجرای18تیر2
قرار بود هر 10
سال یکبار ولی فقیه عوض و به رای گذاشته شود [که موضع مرحوم حضرت آیت الله
فاضل لنکرانی در اشکالی که به این طرح گرفت باعث شد مجددا رای گیری شود]
مطابقت دارد.
به نظر می رسد این سناریو در این دوره ها عملیاتی شده است، ویژگی ممتاز این جنبش دانشجویی که در 1378 و 1388 در مقابل یک جنبش دانشجویی دیگر ایستاد، این است که در طول تاریخ جنبش های دانشجویی به خصوص از وقایع جنگ جهانی دوم به این سوء، بی سابقه بوده است.
مهمترین شوک هایی که از سوی دانشجویان در جهان بوده، شوک دانشجویی 1968 ایالات متحده و فرانسه است، وقایعی که هربرت مارکوزه در ایالات متحده رقم زد در فرانسه هم سارف و دیگران میدان دار آن بودند.
این شرایط وجود دارد تا می رسد به دوره اخیر، ما هیچ جنبش دانشجویی ای را نمی شناسیم که به شکل رادیکال و با سبک و سیاق چپ ها (مارکسیست ها) و جنبش های چپ آمده باشد در خیابان و از موضع لیبرالیسم دفاع کرده باشد.
یعنی اولین بار است که شما در یک دوره تقریبا 13 یا 14 ساله، از 1375 به این سو یک جنبش دانشجویی می بینید که می آید و از بورژوازی دفاع می کند.
اصلا با ادبیات اسلامی و ادبیات صحنه سیاسی ایران صحبت نمی کنیم، چون این ادبیات، خاص خود آن عناصر جنبش دانشجویی، عناصر فکری جریان روشنفکری پشت سر آنها و عناصر سیاسی احزاب، گروه ها و نظام های رسانه ای و مطبوعاتی آنهاست.
من با ادبیات خودشان صحبت می کنم، این جریانات الان در کشور روزنامه رسمی دارند، یعنی روزنامه شرق. مجله ی رسمی دارند، یعنی مجله ی تئوریک مهرنامه. این گروه ها رسما هم خط فکری خود را اعلام می کنند و اصلا دنبال خط فکر، تفکر بورژوایی، سبک زندگی آمریکایی، امریکن لایف استایل، سکیولاریزاسیون، لیبرالیزم اقتصادی، لیبرالیزم فرهنگی و نکاتی از این دست هستند.
این گروه ها ابایی هم ندارند که رسما اعلام کنند که خط فکریشان این است، یعنی جریانی که حزب کارگزاران در مطبوعات ایجاد کرد و در حرکت های سیاسی خروجی آن در درون این دست روزنامه ها، نشریات و مجلات کشور نیز حضور دارند.
شما برای اولین بار در طول تاریخ حداقل 50 یا 60 سال گذشته، مشاهده کردید که یک جنبش دانشجویی بوجود آمد كه بن مایه حرکتش، حرکت لیبرالی و دغدغه اش نیز میدل کلاس یا بقول خودشان طبقه متوسط بورژواست.
حالا! آیا جنبش دانشجویی که طرفدار آن طبقه باشد و چنین سازوکاری را دنبال کند وجود نداشته؟! [باید گفت] بله وجود داشته. اما هیچ وقت، روشش برای پیگیری مطالباتش، روش چپ ها نبوده است. چون جنبش دانشجویی بورژوایی و لیبرال، جنبش راست، محافظه کار تلقی می شود.
چطور ممکن است رویکرد این جنبش، رویکرد مارکسیستی و چپ باشد؟! چطور؟! یعنی شکل آنها در صحنه سیاسی رفتار رادیکال داشته باشد و برخوردهای تند و شدید نشان دهد، مسائل دیگر نیز همچون استفاده از شیوه های تفکر چپ، میتینگ های آنچنانی، فضاهای احساسی چپ، تخریب وجهه و شخصیت طرف مقابل وجود دارد.
یعنی کاملا از روش های چپ استفاده می شود، شاید به تعبیر یک دوست مطبوعاتی که زمانی نوشته بود؛ «با حال و هوایی که همیشه چپ ها از زمان تروتسکی و لنین از ابتدای انقلاب بولشواکی، [انقلاب مارکسیستی شوروی در 1917] داشتند، طرفداران مقابلشان را به شدت تخریب می کردند و بشدت در یک عملیات روانی مورد هجوم قرار می دادند.»
این مسئله در فضاهای سیاسی جریانات چپ نهادینه شد و در دوره 30 ساله قبل از انقلاب هم جریانات چپ در ایران بخصوص حزب توده، چریک های فدایی و سازمان منافقین و ... سعی کردند از این روش استفاده کنند و در فضای مطبوعاتی و میتینگ ها و در موضع گیری های خود این استراتژی را داشتند.
جریانات بعد از انقلاب هم بویژه جریانات مطبوعاتی و جنبش های دانشجویی از همان اخلاق سیاسی چپ ها پیروی می کردند و در واقع اینها میراث دار آن جریان هستند و همه فکر می کنند باید از همان سبک و سیاق استفاده کنند.
اما آنچه که می توانیم روی آن دست بگذاریم این است که، شما نمونه ای را در هیچ جای جهان، از ویتنام و فلیپین و اندونزی گرفته تا ژاپن و کره در جنوب شرق آسیا و از شرق آسیا تا آمریکای لاتین تا آفریقا تا اروپا، در جهان اسلام و عرب، در آمریکای شمالی، هیچ جنبش دانشجویی را پیدا نمی کنید که با انگاره های لیبرالیستی و بورژوایی رفتار مارکسیستی و چپ داشته باشد.
وجه مشترك 18 تیر و فتنه 88
منظور از لحاظ غوغا سازی رسانه ای، فضاسازی و کشته سازی و عملیات تبلیغاتی است، این وجهه اشتراک فتنه 78 و 88 است از نظر حرکت جنبش دانشجویی.
در کل مشخصه این جریان این شد که به جای حزب، جنبش دانشجویی باید میدان دار می شد.
روش این جنبش دانشجویی روش چپ و مارکسیستی بود، اما بن مایه و مطالباتش، مطالبات بورژوایی و لیبرالیستی بود، عمدتا خواستگاه فکری آن، خواستگاه فکری متفکران بیرون مرزها بود و جالب اینکه خواستگاه فکریش هم ناهنجاری هایی داشت.
شما بشکل خنده داری می بینید که اینها از اندیشه چپ نئومارکسیستی مثل یورگن هابرماس بعنوان منبع فکری تغذیه می کنند، تا دیدگاه های خاصی که در فرانسه وجود داشته مثل میشل فوکو، و از سوی دیگر تا اندیشه های پست مدرنیست هایی مثل لیوتار و بودریار و دیگران، تا می رسند به تفکر ساختار شکنانی مثل آقای ژاک دریدا و رورتی!
اصلا تکلیف جامعه روشنفکری مقابل حکومت در جمهوری اسلامی با خودش روشن نیست.
یعنی شما در جامعه روشنفکری مقابل حکومت جمهوری اسلامی یک جو بلبشو فکری می بینید که از لیبرال لیبرال لیبرال! اندیشه هایش مبنای عمل اینهاست، تا چپ به اصطلاح مارکسیست سوسیالیست.
یعنی از آلترسر و گرامشی تا یورگن هابرماس در این سو، تا جان لاک و هیوم و آدام اسمیت در سویی دیگر. همینطور این خط را می شود دنبال کرد تا رسید به آیزا برلین و دیگران.
یعنی یک هرج و مرج فکری عجیب و غریبی که تکلیف شان مشخص نیست که بالاخره عقبه ایدئولوژیک آنها چیست؟! در نتیجه این تشویش و هرج و مرج به جنبش دانشجویی و مطبوعات این گروه وارد می شود.
عدم یکپارچگی و یک دستی نیز در جنبش دانشجویی و مطبوعات آنها دیده می شود و لذا مخاطب همیشه با یک تشویش روبرو خواهد بود که اینها بالاخره چه می خواهند بگویند.
جنبش های دانشجویی مخالف فقط می دانند چه چیزی را نمی خواهند
حالا در این میان با یک جنبش دانشجویی که تکلیفش با الگوی مورد نظر خودش روشن نیست روبرو هستیم که فقط می داند که چی نمی خواهد، او می داند جمهوری اسلامی را نمی خواهد، اسلام را نمی خواهد، ولی پاسخ این سوال كه چه می خواهد را نمی داند.
جالب است بگویم که آنها حتی در زمینه اسلام هم دچار افراط و تفریط می شوند، اینها تفکر چپ مارکسیستی و راست لیبرالیستی را پذیرفته اند و بعد یک جایی مدعی خط امام (ره) می شوند و در جایی دیگر پشت سر بعضی از بزرگان تاریخ انقلاب اسلامی قرار می گیرند و می شوند مدافع آنها.
خوب این جمع نقیضین است، این رویکرد پارادوکسیکالی که آن جریان روشنفکری و این جریان های سیاسی و جریانات مطبوعاتی و جریانات هنری و سپس جریان دانشجویی دارند مشکل زا است و این وضعیت متناقض نما و پروداکسیکال همیشه برای اینها دردسرساز بوده است.
سینماگری که دم از دفاع از امام راحل می زند، بعد یک جا موضعش با حرکت به اصطلاح خبرگزاری های غربی بخصوص با وب سایت فارسی وزارت امور خارجه رژیم اسرائیل یکی می شود، نمی تواند مشخص کند که الان موضعش چیست.
جمهوری اسلامی شانس آورده كه تكلیف مخالفانش با خودشان روشن نیست!
پس نه دفاع اینها از مبانی نظریه مارکسیست و نئومارکسیست، دفاع است! نه دفاعشان از لیبرالیسم و تلقی های اینچنینی! و نه دفاعشان از خط امام و اندیشه های ایشان.
ضمنا این جریان تکلیفشان از نظر فکری با خودشان هم روشن نیست، شاید بتوان گفت که جمهوری اسلامی همیشه شانس آورده است و شاید یک موهبت الهی برای جمهوری اسلامی همیشه این بوده که این عناصر فکری دشمن تکلیفشان از نظر فکری برای خودشان روشن نیست.
شما ببینید! اینها یك زمانی با جان هیک و پوپر و دیگران شروع می کنند و با یک افراد به خصوص از پلورالیسم دینی تا مسئله ابطال پذیری و ابطال گرایی در حوزه های فلسفه ادامه می دهند، بعد می آیند و می رسند به دیدگاه رورتی! در حالی که دو سه سال قبلش یورگن هابرماس را قبول داشتند و جلویش دولا و راست می شدند.
اصلا تکلیفشان با خودشان مشخص نیست، درست در یک چنین فضایی یک دفعه می بینید اواخر دولت اصلاحات، اسلاوی ژیژک می شود تئوریسین اینها و ناگهان موج مقالات و اندیشه ها و کتاب های وی شروع به ترجمه شدن می کند.
وقتی جریان روشنفکری وجود داشته باشد که تکلیفش با خودش روشن نباشد و یک روز به این آویزان شود و روز دیگر به آن، عاقبتش می شود چیزی كه امروز می بینیم!
این تشتت آرا را شما در نشریات 15 یا 20 سال پیش اینها می بینید، بعد جنبش دانشجویی می خواست یکی از این خط ها را بگیرد و جلو برود؛ در نتیجه تکلیفش روشن نیست که بالاخره باید مارکسیسم را بخواند و با نیچه آشنا بشود یا با فوکو آشنا بشود؟ یعنی همه چیز را بخواند و هیچ چیز نداند!
این می شود که حرکت وقتی به فضای اقدام و کنش می رسد، احساسات در آن حرف اول را می زند، چون می داند که چه نمی خواهد و این موجب می شود که کف مطالباتش نفی مطلق همه چیز باشد و دقیقا از آنجا مفهوم براندازی شکل می گیرد، این فرد فقط می خواهد که براندازی کند، هم فرد روشنفکر، هم جریان سیاسی، هم جریان مطبوعاتی، هم جنبش دانشجویی؛ همه و همه نمی دانند چرا؟! فقط می دانند که نمی خواهند!
حالا اینکه چه چیزی به جای این[جمهوری اسلامی] قرار است بیاید برای آنها مشخص نیست؛ این یک نکته کلیدی است.
شما قضایای بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 را به یاد بیاورید، سلطنت طلب ها می گفتند سبز هستند، مارکسیست ها می گفتند سبز هستند، کمونیست های ایرانی شمال اروپا می گفتند سبز هستند، همجنس گراهایی که رفته بودند و کمپین زده بودند می گفتند سبز هستند، سازمان منافقین و جریان منفور مسعود رجوی می گفتند سبز هستند، جریان چپ خط امامی، روحانی هایی که اونجا بودند از مجمع روحانیون مبارز می گفتند سبز هستند، جریان لیبرال های حزب کارگزاران می گفتند سبز هستند، جبهه ی مشارکت می گفتند: سبز هستند.
بالاخره ما تکلیفمان روشن نشد! بالاخره این کسی که می گفت سبز است، چه طیفی را شامل می شود؟
از «منوچ تا ملوس» در 18 تیر وسط میدان بودند
یعنی اگر همچنین حرکتی را کس دیگری روبروی اینها انجام می داد، می گفتند این حرکت پوپولیستی هست، شکل و ساختار ندارد و همه چیز و همه کس درونش هست، یك اصطلاحی را رسانه ها باب کرده بودند با این عنوان که از «منوچ تا ملوس از سروش تا گوگوش.» این منوچ و ملوس، اصطلاح 1378 بود. در سال 1378 یک نفر رفته بود در ایالات متحده کرواتی انداخته بود گردنش و برای سلطنت طلب ها صحبت می کرد با این عنوان که لیدر جنبش دانشجویی در ایران است.
اسمش منوچهر بود و دوست دختری داشت به نام ملوس، این دو نفر از صحنه گردانان قضیه کوی دانشگاه بودند که مدتی هم دستگیر شدند، قضایای منوچ و ملوس بر می گشت به آن دوره.
در این دوره شما ببینید از گوگوش تا سروش در این میان حضور دارند! یعنی واقعا یک شخصیت فکری و فرهنگی مثل آقای سروش می رود کنار کسانی قرار می گیرد که اساسا شان فکری و مواردی از این دست ندارند.
ولی خود این جریان سبز اسیر یک پوپولیزم عجیب و غریبی شدند؛ برخلاف آن چیزی که می گفتند و دم از خرد جمعی، عقلانیت گروهی و ... می زدند سراغ نفسانیت جمعی و حرکت های اینچنینی رفتند.
خوب در یک چنین شرایط و چارچوبی شما منتظر هستید ببینید که جوان دانشجویی که صادقانه می آید در صحنه برای اینکه با آن طبع جوانی و روح جوان که نوخواه و نواندیش و نوگرا است، چه واکنش و رفلکسی دارد؟
این دانشجو با تمام توان می آید در صحنه و بعد بازی می خورد و این گونه دست آویز رفتار اینها [احزاب و روشنفکران] قرار می گیرد و نمی داند که حرکتش براندازی است! بلکه فقط می داند که به او گفته اند باید این موارد که ما می گوییم مطلق و به صورت کلی نفی بشود، یک روزی یادم هست با بچه های دفتر تحکیم و دوستانی که کف دانشگاه تهران از دانشگاهای مختلف جمع شده بودند یک برنامه ای داشتیم. [البته برخی از اینها هم شلوغ کرده بودند.]
بیرون سالن در محوطه دانشگاه به آنها گفتم: «ببینید بچه ها! به بدنه شما نفوذ شده!» با تعجب پرسیدند: یعنی چی به بدنه ما نفوذ شده؟!
گفتم: ببینید! برای من که از بیرون به مجموعه شما نگاه می کنم، یک اتفاق عجیبی افتاد است.(این صحبت سال 84 بود، تقریبا فکر می کنم پاییز یا زمستان 84 بود) یک سرخوردگی در جریانات لیبرال بوجود آمده بود، که دیگر از قدرت کنار رفتند و رای نیاوردند و دم از مردم و ملت زدن نیز شرایطی ایجاد نکرد که بعد از گذشت 8 سال مردم دوباره به طیف فکری مدرنیستا رای بدهند.
شعار این بود که کاسه به دست ها آمدند و رای دادند [پس از انتخابات 84] و مواردی از این دست.
آنجا در آن فضای باز که حالات احساسی نیز در دانشجویان وجود داشت، به آنها گفتم که به بدنه شما نفوذ شده، یکی از آنها گفت: شما منظورتان را روشن تر بگویید.
هركس می خواهد از كشور خارج شود وارد برخی تشكل های دانشجویی می شود
گفتم: ببینید! هر کسی که الان می خواهد از کشور خارج بشود و راحت گرین کارت بگیرد و سیتیزن بشود در ایالات متحده، وارد تشکل شما در هر دانشگاهی در سراسر کشور می شود، لزومی هم ندارد که درس بخواند و برود دانشگاه شریف یا علوم پزشکی تهران، چون بعد از مدتی که درس خواند اپلای می کند و می رود به دانشگاه های شاخص اروپا و آمریکا.
به آنها گفتم که الان هر کسی که از ضریب هوشی پایینی هم برخوردار است و توانایی فکری بالای هم ندارد و عشقش این است که برود آمریکا و اروپا، تنها راهی که پیدا کرده این است که، بیاد در تشکل شما، بعد در مرحله بعدی دوتا برنامه که می گذراید می آید و برنامه های شما را به هم می زند تا دستگاه های امنیتی و قضایی بگیرندش و یک بازداشتی کنند.
در ادامه نیز در دانشگاه اصطلاحا ستاره دار می شود و حراست دانشگاه با او برخورد می کند، این بلافاصله زمینه ای ایجاد می کند، این دانشجو نیز با چند ارتباط ساده و یک مصاحبه با VOA و بعضی از رسانه های ضد انقلاب، از قبیل رادیو فردا و... از راه زمینی از طریق مرز ترکیه و عراق خارج می شود.
بعضی از این بچه های دانشجو نرسیده به خاک عراق، مصاحبه می کردند، یعنی؛ تازه از ایران خارج شده و تازه به اربیل رسیده بودند که از اربیل با VOA مصاحبه می کردند و شروع می کردند به خط و نشان کشیدن.
یعنی دیگر رفته و خیالش راحت شده بود و بعد هم مدتی در ترکیه و بعد هم از آنجا منتقل می شد به اروپا و یک اسکان برای وی می زدند و بعد از آنجا هم می رفت آمریکا و مدتی هم در VOA بود! بعد که تاریخ مصرفش تمام می شد، دنبال همان چیزی که رفته بود، می رفت.
چون CIA روی چنین آدم هایی نمی توانست سرمایه گذاری خاصی در عرصه سیاسی داشته باشد.
به آن دانشجویان گفتم: شما دچار یک لمپنیزم شدید، لمپنیزمی که بعضی از این افراد می آیند و جذب شما می شوند آن هم به نیت اینکه از کشور خارج بشوند.
البته اوج وجود چنین چهره هایی، افرادی مثل فخرآور بودند که دنبال کثافت کاری و موارد دیگری بود و اینها از حربه های تشکل های دانشجویی استفاده می کردند و می رفتند آنجا و با بوش عکس یادگاری می گرفتند و در VOA مقداری عقده هاشان را خالی کردند.
این جنبش دانشجویی که شما می گویید در این شرایط مجبور بود چنین نقشی را ایفا کند، این جنبش دانشجویی از چنین مشکلاتی رنج می برد. لیدر نداشتند و عناصر فکری که با این جنبش دانشجویی در ارتباط بودند اینها [جنبش دانشجویی] را پدری نمی کردند.
جنبش دانشجویی منتقد نظام همیشه بازی خورده است
در واقع عناصر مرتبط با جنبش دانشجویی رشد و تعالی آن را در نظر نداشتند، احزاب جنبش دانشجویی را احساسی می کردند چون خودشان[احزاب و روشنفکران] جرات بعضی از کارها را در صحنه نداشتند و [جنبش دانشجویی] فدا می کردند و وقتی اینها [جنبش دانشجویی] می آمدند در صحنه و آن اتفاقات رقم می خورد احزاب افرادی را که، زخم خورده بودند، به حال خود در درون نظام رها می کردند و می دانستند این زخم خوردگی ها و کینه ها، جمع می شود روی هم و یک روز حالت دمل چرکی پیدا کرده و سر باز می کند. این طرح مد نظرشان بود.
لذا جنبش دانشجویی، متاسفانه در طول یکی دو دهه اخیر به خصوص جنبش دانشجویی منتقد نظام، همیشه بازی خورده و از آن سوء استفاده شده و متاسفانه هنوز هم درس گرفته نشده و مقصر اصلی و اساسی این دو گروهند. گروه اول، جریان فکری و روشنفکری اینها که بایستی فکر مشخص و معینی داشته باشند.
مشکل دوم نیز گروه ها و نحله های سیاسی هستند که هر وقت خواستند به قدرت برگردند و عرض اندام انجام بدهند اولین کاری که کردند، جنبش دانشجویی مربوط را پلی قرار دادند که پا بگذارند روی دوش آن و بالا بروند و در صحنه عرض اندام کنند، این آن سازوکاری است که متاسفانه وجود داشته و همچنان هم عینیت دارد.
در مورد به را به خوبی در واقعه 18 تیر 78 و فتنه 88 می بینیم، یعنی نه قضایای کوی دانشگاه از اصالت حرکتی یک جنبش دانشجویی و اصالت یک حرکت انقلابی و یک حرکت اعتراضی برخوردار بود و نه آنچه که بعد از روز 25 خرداد رخ داد.
یعنی راهپیمایی آرام و در واقع با طمانینه مردمی که به نتیجه انتخابات در 1388 اعتراض داشتند، یک مطالبه مناسب طبیعی معقول و منطقی بود و در همان فضا بایستی اعتراض ها مجددا صورت می گرفت و چارچوب ها جلو می رفت.
ولی شما می بینید تا روشن شدن نتیجه قطعی (اینکه فرصتی داده شد و شورای نگهبان زمان را تمدید کرد برای باز شماری صندوق ها بصورت شانسی) مجموعه اینها به دنبال این بودند که ابطال انتخابات را به عنوان کف مطالبات داشته باشند.
ولی از فردای آن روز وقتی قضایای کف خیابان به وجود آمد و درگیری شد و به آتش زدن سطل های زباله انجامید و آن آشوب گری ها پدیدار شد؛ در همین حال این گروه سعی کرد این موارد را القا کند که آقا! کشتند و زدند و نابود کردند و مدام هم قتلی مثل قتل خانم آقاسلطان را در بوق کردند، که بگویند ببینید اینه! و نظام می خواست مردم را بکشد!
گویی نظامی که کف خیابانش درگیری وجود دارد، مواجه برایش به گونه ایست که بیاد لای جمعیت، مثلا؛ قاچاقی و دزدکی فردی را بخواهد بکشد؟
خوب این را در قضیه قتل عزت ابراهیم نژاد در 1378 نیز دیدیم که با چنین مسئله ای می خواستند موج سواری کنند، کلا ظرفیت حرکتی که از بیرون دانشگاه انجام می شد می خواست جامعه را مشوش کند به دلیل ضعف حرکت حزبی و ... به دانشجو و جنبش دانشجویی منتسب می شد و از آنجا این حرکت شروع شده و زمانی که به بیرون دانشگاه می کشید در کف خیابان ها ادامه می یافت.
جنبش های دانشجویی در عزا و عروسی ذبح می شوند
آیا این حالت هم اکنون نیز وجود دارد، یعنی نگاه جریان روشنفکری به دانشگاه تغییری نکرده است.
عباسی: هنوز هم تا اطلاع ثانوی چنین نگاهی به مجموعه دانشجویی از سوی آن جریانات سیاسی و از سوی جریانات روشنفکری وجود دارد، تا زمانی که [احزاب و گروه های روشنفکری] نتوانند ساختار نظام اجتماعی را در همان به قول خودشان، طبقه متوسط و طبقه بورژوا، به نحوی بسازند که بتوانند بیرون دانشگاه کار را به نتیجه برسانند.
تا آن زمان همچنان عناصر ژورنالیستی و مطبوعاتی و عناصر جنبش دانشجویی هزینه های چنین سازوکارهایی خواهند ش،. بعد در واقع در عزا و عروسی ذبح می شوند و مورد سوء استفاده حزب ها قرار خواهند گرفت؛ این همان نکته کلیدی است.
مسئله کلیدی این است که کلیت جنبش دانشجویی؛ چه جنبش دانشجویی مدرنیست در ایران و چه جنبش دانشجویی اصولگرا در ایران، باید بدانند که ابزار دست قدرتمداران بیرون فضای دانشگاه قرار نگیرند و مطالباتشان اصیل و خالص باشد که آینده خودشان و جامعه را رقم بزند، نه مقاصد سیاسی و دنیای کوچک و حقیر و پست بعضی از طیف ها و نحله های سیاسی ای که جرات حضور در عرصه را ندارند.
توصیه حجاریان به دانشجویان بعد از 18 تیر 78
حسن ختام بحثم این که، در 1379 یا اوایل 80 . بعد از اینکه حجاریان دوره بیمارستانش تمام شد و مدت نقاحتش به اتمام رسید؛ در دیدار دانشجویی با چند تشکل دانشجویی به بچه های تحکیم گفته بود که فعالیت صحنه ای را کاهش بدهید و به مطالعات تئوریک بپردازید.
این حرف زمانی زده شد که سه سال از روی کار آمدن دولت موسوم به اصلاحات گذشته بود و آنچه که در 5، 6 سال در مرکز تحقیقات استراتژیک دولت [که بعدا زیر نظر مجمع تشخیص رفت] گذشته بود و آن عقبه تئوریک هر چه تولید کرده بودند، تمام شده بود.
این جناح در سال 1379 و 80 با یک خلاء تئوریک مواجه شده بود، می بینید که [حجاریان] توصیه کرده بود که جنبش دانشجویی فعالیت مطالعاتی خودش را گسترش بدهد و مبانی نظری و حوزه های تئوریک خودش را تعمیق ببخشد، واکنشی که آنجا صورت گرفته بود جالب بود، واکنش دانشجویان این بود که، خود شماها [احزاب] وارد قدرت شدید و حالا دوباره از ما [جنبش دانشجویی] می خواهید که بشینیم کار فکری و تئوریک کنیم؟!
ببینید! جنبش دانشجویی حتی آنجا هم نفهمیده بود اینها چه می گویند، یعنی؛ عقبه تئوریک اینها دچار مشکل شده بود، تمام 5 سال بعد، یعنی؛ از 1379 تا 1384. تمام آن 5 سال بعدش فقط با جو سازی دولت را اداره می کردند، چون عقبه تئوریک واقعا تعطیل بود و عقبه تئوریک نداشتند و تنها راهی که داشتند این بود که، بیایند و مدام بگویند که ما در بحرانیم و هر 9 روز یک بحران داریم و نمی گذارند ما کار کنیم! و از این دست جوسازی ها.
آنها نمی دانستند که می خواهند چه کار کنند و هیچ طرح و چارچوبی برای کار نداشتند، نه در اقتصاد، نه در فرهنگ، نه سیاست و نه در سیاست خارجی، بعد هم که قضیه پرونده هسته ای مطرح شده بود و کارشان به استیصال و انفعال کامل کشیده شده بود، آن روز جنبش دانشجویی احساس کرده بود یک گروهی رفتند در قدرت و اینها [جنبش دانشجویی] جا ماندند.
حق هم داشتند، به دلیل اینکه سران اصلی دفتر تحکیم، یعنی آن چند نفر آقا و خانمی که از سران دفترتحکیم وحدت بودند، در مجلس ششم رای های بالایی آوردند و اینها [بدنه جنبش دانشجویی] احساس می کردند که جا ماندند و حالا از اینها می خواستند که بشینید کار مطالعاتی کنید.
به نظر می رسد این سناریو در این دوره ها عملیاتی شده است، ویژگی ممتاز این جنبش دانشجویی که در 1378 و 1388 در مقابل یک جنبش دانشجویی دیگر ایستاد، این است که در طول تاریخ جنبش های دانشجویی به خصوص از وقایع جنگ جهانی دوم به این سوء، بی سابقه بوده است.
مهمترین شوک هایی که از سوی دانشجویان در جهان بوده، شوک دانشجویی 1968 ایالات متحده و فرانسه است، وقایعی که هربرت مارکوزه در ایالات متحده رقم زد در فرانسه هم سارف و دیگران میدان دار آن بودند.
این شرایط وجود دارد تا می رسد به دوره اخیر، ما هیچ جنبش دانشجویی ای را نمی شناسیم که به شکل رادیکال و با سبک و سیاق چپ ها (مارکسیست ها) و جنبش های چپ آمده باشد در خیابان و از موضع لیبرالیسم دفاع کرده باشد.
یعنی اولین بار است که شما در یک دوره تقریبا 13 یا 14 ساله، از 1375 به این سو یک جنبش دانشجویی می بینید که می آید و از بورژوازی دفاع می کند.
اصلا با ادبیات اسلامی و ادبیات صحنه سیاسی ایران صحبت نمی کنیم، چون این ادبیات، خاص خود آن عناصر جنبش دانشجویی، عناصر فکری جریان روشنفکری پشت سر آنها و عناصر سیاسی احزاب، گروه ها و نظام های رسانه ای و مطبوعاتی آنهاست.
من با ادبیات خودشان صحبت می کنم، این جریانات الان در کشور روزنامه رسمی دارند، یعنی روزنامه شرق. مجله ی رسمی دارند، یعنی مجله ی تئوریک مهرنامه. این گروه ها رسما هم خط فکری خود را اعلام می کنند و اصلا دنبال خط فکر، تفکر بورژوایی، سبک زندگی آمریکایی، امریکن لایف استایل، سکیولاریزاسیون، لیبرالیزم اقتصادی، لیبرالیزم فرهنگی و نکاتی از این دست هستند.
این گروه ها ابایی هم ندارند که رسما اعلام کنند که خط فکریشان این است، یعنی جریانی که حزب کارگزاران در مطبوعات ایجاد کرد و در حرکت های سیاسی خروجی آن در درون این دست روزنامه ها، نشریات و مجلات کشور نیز حضور دارند.
شما برای اولین بار در طول تاریخ حداقل 50 یا 60 سال گذشته، مشاهده کردید که یک جنبش دانشجویی بوجود آمد كه بن مایه حرکتش، حرکت لیبرالی و دغدغه اش نیز میدل کلاس یا بقول خودشان طبقه متوسط بورژواست.
حالا! آیا جنبش دانشجویی که طرفدار آن طبقه باشد و چنین سازوکاری را دنبال کند وجود نداشته؟! [باید گفت] بله وجود داشته. اما هیچ وقت، روشش برای پیگیری مطالباتش، روش چپ ها نبوده است. چون جنبش دانشجویی بورژوایی و لیبرال، جنبش راست، محافظه کار تلقی می شود.
چطور ممکن است رویکرد این جنبش، رویکرد مارکسیستی و چپ باشد؟! چطور؟! یعنی شکل آنها در صحنه سیاسی رفتار رادیکال داشته باشد و برخوردهای تند و شدید نشان دهد، مسائل دیگر نیز همچون استفاده از شیوه های تفکر چپ، میتینگ های آنچنانی، فضاهای احساسی چپ، تخریب وجهه و شخصیت طرف مقابل وجود دارد.
یعنی کاملا از روش های چپ استفاده می شود، شاید به تعبیر یک دوست مطبوعاتی که زمانی نوشته بود؛ «با حال و هوایی که همیشه چپ ها از زمان تروتسکی و لنین از ابتدای انقلاب بولشواکی، [انقلاب مارکسیستی شوروی در 1917] داشتند، طرفداران مقابلشان را به شدت تخریب می کردند و بشدت در یک عملیات روانی مورد هجوم قرار می دادند.»
این مسئله در فضاهای سیاسی جریانات چپ نهادینه شد و در دوره 30 ساله قبل از انقلاب هم جریانات چپ در ایران بخصوص حزب توده، چریک های فدایی و سازمان منافقین و ... سعی کردند از این روش استفاده کنند و در فضای مطبوعاتی و میتینگ ها و در موضع گیری های خود این استراتژی را داشتند.
جریانات بعد از انقلاب هم بویژه جریانات مطبوعاتی و جنبش های دانشجویی از همان اخلاق سیاسی چپ ها پیروی می کردند و در واقع اینها میراث دار آن جریان هستند و همه فکر می کنند باید از همان سبک و سیاق استفاده کنند.
اما آنچه که می توانیم روی آن دست بگذاریم این است که، شما نمونه ای را در هیچ جای جهان، از ویتنام و فلیپین و اندونزی گرفته تا ژاپن و کره در جنوب شرق آسیا و از شرق آسیا تا آمریکای لاتین تا آفریقا تا اروپا، در جهان اسلام و عرب، در آمریکای شمالی، هیچ جنبش دانشجویی را پیدا نمی کنید که با انگاره های لیبرالیستی و بورژوایی رفتار مارکسیستی و چپ داشته باشد.
وجه مشترك 18 تیر و فتنه 88
منظور از لحاظ غوغا سازی رسانه ای، فضاسازی و کشته سازی و عملیات تبلیغاتی است، این وجهه اشتراک فتنه 78 و 88 است از نظر حرکت جنبش دانشجویی.
در کل مشخصه این جریان این شد که به جای حزب، جنبش دانشجویی باید میدان دار می شد.
روش این جنبش دانشجویی روش چپ و مارکسیستی بود، اما بن مایه و مطالباتش، مطالبات بورژوایی و لیبرالیستی بود، عمدتا خواستگاه فکری آن، خواستگاه فکری متفکران بیرون مرزها بود و جالب اینکه خواستگاه فکریش هم ناهنجاری هایی داشت.
شما بشکل خنده داری می بینید که اینها از اندیشه چپ نئومارکسیستی مثل یورگن هابرماس بعنوان منبع فکری تغذیه می کنند، تا دیدگاه های خاصی که در فرانسه وجود داشته مثل میشل فوکو، و از سوی دیگر تا اندیشه های پست مدرنیست هایی مثل لیوتار و بودریار و دیگران، تا می رسند به تفکر ساختار شکنانی مثل آقای ژاک دریدا و رورتی!
اصلا تکلیف جامعه روشنفکری مقابل حکومت در جمهوری اسلامی با خودش روشن نیست.
یعنی شما در جامعه روشنفکری مقابل حکومت جمهوری اسلامی یک جو بلبشو فکری می بینید که از لیبرال لیبرال لیبرال! اندیشه هایش مبنای عمل اینهاست، تا چپ به اصطلاح مارکسیست سوسیالیست.
یعنی از آلترسر و گرامشی تا یورگن هابرماس در این سو، تا جان لاک و هیوم و آدام اسمیت در سویی دیگر. همینطور این خط را می شود دنبال کرد تا رسید به آیزا برلین و دیگران.
یعنی یک هرج و مرج فکری عجیب و غریبی که تکلیف شان مشخص نیست که بالاخره عقبه ایدئولوژیک آنها چیست؟! در نتیجه این تشویش و هرج و مرج به جنبش دانشجویی و مطبوعات این گروه وارد می شود.
عدم یکپارچگی و یک دستی نیز در جنبش دانشجویی و مطبوعات آنها دیده می شود و لذا مخاطب همیشه با یک تشویش روبرو خواهد بود که اینها بالاخره چه می خواهند بگویند.
جنبش های دانشجویی مخالف فقط می دانند چه چیزی را نمی خواهند
حالا در این میان با یک جنبش دانشجویی که تکلیفش با الگوی مورد نظر خودش روشن نیست روبرو هستیم که فقط می داند که چی نمی خواهد، او می داند جمهوری اسلامی را نمی خواهد، اسلام را نمی خواهد، ولی پاسخ این سوال كه چه می خواهد را نمی داند.
جالب است بگویم که آنها حتی در زمینه اسلام هم دچار افراط و تفریط می شوند، اینها تفکر چپ مارکسیستی و راست لیبرالیستی را پذیرفته اند و بعد یک جایی مدعی خط امام (ره) می شوند و در جایی دیگر پشت سر بعضی از بزرگان تاریخ انقلاب اسلامی قرار می گیرند و می شوند مدافع آنها.
خوب این جمع نقیضین است، این رویکرد پارادوکسیکالی که آن جریان روشنفکری و این جریان های سیاسی و جریانات مطبوعاتی و جریانات هنری و سپس جریان دانشجویی دارند مشکل زا است و این وضعیت متناقض نما و پروداکسیکال همیشه برای اینها دردسرساز بوده است.
سینماگری که دم از دفاع از امام راحل می زند، بعد یک جا موضعش با حرکت به اصطلاح خبرگزاری های غربی بخصوص با وب سایت فارسی وزارت امور خارجه رژیم اسرائیل یکی می شود، نمی تواند مشخص کند که الان موضعش چیست.
جمهوری اسلامی شانس آورده كه تكلیف مخالفانش با خودشان روشن نیست!
پس نه دفاع اینها از مبانی نظریه مارکسیست و نئومارکسیست، دفاع است! نه دفاعشان از لیبرالیسم و تلقی های اینچنینی! و نه دفاعشان از خط امام و اندیشه های ایشان.
ضمنا این جریان تکلیفشان از نظر فکری با خودشان هم روشن نیست، شاید بتوان گفت که جمهوری اسلامی همیشه شانس آورده است و شاید یک موهبت الهی برای جمهوری اسلامی همیشه این بوده که این عناصر فکری دشمن تکلیفشان از نظر فکری برای خودشان روشن نیست.
شما ببینید! اینها یك زمانی با جان هیک و پوپر و دیگران شروع می کنند و با یک افراد به خصوص از پلورالیسم دینی تا مسئله ابطال پذیری و ابطال گرایی در حوزه های فلسفه ادامه می دهند، بعد می آیند و می رسند به دیدگاه رورتی! در حالی که دو سه سال قبلش یورگن هابرماس را قبول داشتند و جلویش دولا و راست می شدند.
اصلا تکلیفشان با خودشان مشخص نیست، درست در یک چنین فضایی یک دفعه می بینید اواخر دولت اصلاحات، اسلاوی ژیژک می شود تئوریسین اینها و ناگهان موج مقالات و اندیشه ها و کتاب های وی شروع به ترجمه شدن می کند.
وقتی جریان روشنفکری وجود داشته باشد که تکلیفش با خودش روشن نباشد و یک روز به این آویزان شود و روز دیگر به آن، عاقبتش می شود چیزی كه امروز می بینیم!
این تشتت آرا را شما در نشریات 15 یا 20 سال پیش اینها می بینید، بعد جنبش دانشجویی می خواست یکی از این خط ها را بگیرد و جلو برود؛ در نتیجه تکلیفش روشن نیست که بالاخره باید مارکسیسم را بخواند و با نیچه آشنا بشود یا با فوکو آشنا بشود؟ یعنی همه چیز را بخواند و هیچ چیز نداند!
این می شود که حرکت وقتی به فضای اقدام و کنش می رسد، احساسات در آن حرف اول را می زند، چون می داند که چه نمی خواهد و این موجب می شود که کف مطالباتش نفی مطلق همه چیز باشد و دقیقا از آنجا مفهوم براندازی شکل می گیرد، این فرد فقط می خواهد که براندازی کند، هم فرد روشنفکر، هم جریان سیاسی، هم جریان مطبوعاتی، هم جنبش دانشجویی؛ همه و همه نمی دانند چرا؟! فقط می دانند که نمی خواهند!
حالا اینکه چه چیزی به جای این[جمهوری اسلامی] قرار است بیاید برای آنها مشخص نیست؛ این یک نکته کلیدی است.
شما قضایای بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 را به یاد بیاورید، سلطنت طلب ها می گفتند سبز هستند، مارکسیست ها می گفتند سبز هستند، کمونیست های ایرانی شمال اروپا می گفتند سبز هستند، همجنس گراهایی که رفته بودند و کمپین زده بودند می گفتند سبز هستند، سازمان منافقین و جریان منفور مسعود رجوی می گفتند سبز هستند، جریان چپ خط امامی، روحانی هایی که اونجا بودند از مجمع روحانیون مبارز می گفتند سبز هستند، جریان لیبرال های حزب کارگزاران می گفتند سبز هستند، جبهه ی مشارکت می گفتند: سبز هستند.
بالاخره ما تکلیفمان روشن نشد! بالاخره این کسی که می گفت سبز است، چه طیفی را شامل می شود؟
از «منوچ تا ملوس» در 18 تیر وسط میدان بودند
یعنی اگر همچنین حرکتی را کس دیگری روبروی اینها انجام می داد، می گفتند این حرکت پوپولیستی هست، شکل و ساختار ندارد و همه چیز و همه کس درونش هست، یك اصطلاحی را رسانه ها باب کرده بودند با این عنوان که از «منوچ تا ملوس از سروش تا گوگوش.» این منوچ و ملوس، اصطلاح 1378 بود. در سال 1378 یک نفر رفته بود در ایالات متحده کرواتی انداخته بود گردنش و برای سلطنت طلب ها صحبت می کرد با این عنوان که لیدر جنبش دانشجویی در ایران است.
اسمش منوچهر بود و دوست دختری داشت به نام ملوس، این دو نفر از صحنه گردانان قضیه کوی دانشگاه بودند که مدتی هم دستگیر شدند، قضایای منوچ و ملوس بر می گشت به آن دوره.
در این دوره شما ببینید از گوگوش تا سروش در این میان حضور دارند! یعنی واقعا یک شخصیت فکری و فرهنگی مثل آقای سروش می رود کنار کسانی قرار می گیرد که اساسا شان فکری و مواردی از این دست ندارند.
ولی خود این جریان سبز اسیر یک پوپولیزم عجیب و غریبی شدند؛ برخلاف آن چیزی که می گفتند و دم از خرد جمعی، عقلانیت گروهی و ... می زدند سراغ نفسانیت جمعی و حرکت های اینچنینی رفتند.
خوب در یک چنین شرایط و چارچوبی شما منتظر هستید ببینید که جوان دانشجویی که صادقانه می آید در صحنه برای اینکه با آن طبع جوانی و روح جوان که نوخواه و نواندیش و نوگرا است، چه واکنش و رفلکسی دارد؟
این دانشجو با تمام توان می آید در صحنه و بعد بازی می خورد و این گونه دست آویز رفتار اینها [احزاب و روشنفکران] قرار می گیرد و نمی داند که حرکتش براندازی است! بلکه فقط می داند که به او گفته اند باید این موارد که ما می گوییم مطلق و به صورت کلی نفی بشود، یک روزی یادم هست با بچه های دفتر تحکیم و دوستانی که کف دانشگاه تهران از دانشگاهای مختلف جمع شده بودند یک برنامه ای داشتیم. [البته برخی از اینها هم شلوغ کرده بودند.]
بیرون سالن در محوطه دانشگاه به آنها گفتم: «ببینید بچه ها! به بدنه شما نفوذ شده!» با تعجب پرسیدند: یعنی چی به بدنه ما نفوذ شده؟!
گفتم: ببینید! برای من که از بیرون به مجموعه شما نگاه می کنم، یک اتفاق عجیبی افتاد است.(این صحبت سال 84 بود، تقریبا فکر می کنم پاییز یا زمستان 84 بود) یک سرخوردگی در جریانات لیبرال بوجود آمده بود، که دیگر از قدرت کنار رفتند و رای نیاوردند و دم از مردم و ملت زدن نیز شرایطی ایجاد نکرد که بعد از گذشت 8 سال مردم دوباره به طیف فکری مدرنیستا رای بدهند.
شعار این بود که کاسه به دست ها آمدند و رای دادند [پس از انتخابات 84] و مواردی از این دست.
آنجا در آن فضای باز که حالات احساسی نیز در دانشجویان وجود داشت، به آنها گفتم که به بدنه شما نفوذ شده، یکی از آنها گفت: شما منظورتان را روشن تر بگویید.
هركس می خواهد از كشور خارج شود وارد برخی تشكل های دانشجویی می شود
گفتم: ببینید! هر کسی که الان می خواهد از کشور خارج بشود و راحت گرین کارت بگیرد و سیتیزن بشود در ایالات متحده، وارد تشکل شما در هر دانشگاهی در سراسر کشور می شود، لزومی هم ندارد که درس بخواند و برود دانشگاه شریف یا علوم پزشکی تهران، چون بعد از مدتی که درس خواند اپلای می کند و می رود به دانشگاه های شاخص اروپا و آمریکا.
به آنها گفتم که الان هر کسی که از ضریب هوشی پایینی هم برخوردار است و توانایی فکری بالای هم ندارد و عشقش این است که برود آمریکا و اروپا، تنها راهی که پیدا کرده این است که، بیاد در تشکل شما، بعد در مرحله بعدی دوتا برنامه که می گذراید می آید و برنامه های شما را به هم می زند تا دستگاه های امنیتی و قضایی بگیرندش و یک بازداشتی کنند.
در ادامه نیز در دانشگاه اصطلاحا ستاره دار می شود و حراست دانشگاه با او برخورد می کند، این بلافاصله زمینه ای ایجاد می کند، این دانشجو نیز با چند ارتباط ساده و یک مصاحبه با VOA و بعضی از رسانه های ضد انقلاب، از قبیل رادیو فردا و... از راه زمینی از طریق مرز ترکیه و عراق خارج می شود.
بعضی از این بچه های دانشجو نرسیده به خاک عراق، مصاحبه می کردند، یعنی؛ تازه از ایران خارج شده و تازه به اربیل رسیده بودند که از اربیل با VOA مصاحبه می کردند و شروع می کردند به خط و نشان کشیدن.
یعنی دیگر رفته و خیالش راحت شده بود و بعد هم مدتی در ترکیه و بعد هم از آنجا منتقل می شد به اروپا و یک اسکان برای وی می زدند و بعد از آنجا هم می رفت آمریکا و مدتی هم در VOA بود! بعد که تاریخ مصرفش تمام می شد، دنبال همان چیزی که رفته بود، می رفت.
چون CIA روی چنین آدم هایی نمی توانست سرمایه گذاری خاصی در عرصه سیاسی داشته باشد.
به آن دانشجویان گفتم: شما دچار یک لمپنیزم شدید، لمپنیزمی که بعضی از این افراد می آیند و جذب شما می شوند آن هم به نیت اینکه از کشور خارج بشوند.
البته اوج وجود چنین چهره هایی، افرادی مثل فخرآور بودند که دنبال کثافت کاری و موارد دیگری بود و اینها از حربه های تشکل های دانشجویی استفاده می کردند و می رفتند آنجا و با بوش عکس یادگاری می گرفتند و در VOA مقداری عقده هاشان را خالی کردند.
این جنبش دانشجویی که شما می گویید در این شرایط مجبور بود چنین نقشی را ایفا کند، این جنبش دانشجویی از چنین مشکلاتی رنج می برد. لیدر نداشتند و عناصر فکری که با این جنبش دانشجویی در ارتباط بودند اینها [جنبش دانشجویی] را پدری نمی کردند.
جنبش دانشجویی منتقد نظام همیشه بازی خورده است
در واقع عناصر مرتبط با جنبش دانشجویی رشد و تعالی آن را در نظر نداشتند، احزاب جنبش دانشجویی را احساسی می کردند چون خودشان[احزاب و روشنفکران] جرات بعضی از کارها را در صحنه نداشتند و [جنبش دانشجویی] فدا می کردند و وقتی اینها [جنبش دانشجویی] می آمدند در صحنه و آن اتفاقات رقم می خورد احزاب افرادی را که، زخم خورده بودند، به حال خود در درون نظام رها می کردند و می دانستند این زخم خوردگی ها و کینه ها، جمع می شود روی هم و یک روز حالت دمل چرکی پیدا کرده و سر باز می کند. این طرح مد نظرشان بود.
لذا جنبش دانشجویی، متاسفانه در طول یکی دو دهه اخیر به خصوص جنبش دانشجویی منتقد نظام، همیشه بازی خورده و از آن سوء استفاده شده و متاسفانه هنوز هم درس گرفته نشده و مقصر اصلی و اساسی این دو گروهند. گروه اول، جریان فکری و روشنفکری اینها که بایستی فکر مشخص و معینی داشته باشند.
مشکل دوم نیز گروه ها و نحله های سیاسی هستند که هر وقت خواستند به قدرت برگردند و عرض اندام انجام بدهند اولین کاری که کردند، جنبش دانشجویی مربوط را پلی قرار دادند که پا بگذارند روی دوش آن و بالا بروند و در صحنه عرض اندام کنند، این آن سازوکاری است که متاسفانه وجود داشته و همچنان هم عینیت دارد.
در مورد به را به خوبی در واقعه 18 تیر 78 و فتنه 88 می بینیم، یعنی نه قضایای کوی دانشگاه از اصالت حرکتی یک جنبش دانشجویی و اصالت یک حرکت انقلابی و یک حرکت اعتراضی برخوردار بود و نه آنچه که بعد از روز 25 خرداد رخ داد.
یعنی راهپیمایی آرام و در واقع با طمانینه مردمی که به نتیجه انتخابات در 1388 اعتراض داشتند، یک مطالبه مناسب طبیعی معقول و منطقی بود و در همان فضا بایستی اعتراض ها مجددا صورت می گرفت و چارچوب ها جلو می رفت.
ولی شما می بینید تا روشن شدن نتیجه قطعی (اینکه فرصتی داده شد و شورای نگهبان زمان را تمدید کرد برای باز شماری صندوق ها بصورت شانسی) مجموعه اینها به دنبال این بودند که ابطال انتخابات را به عنوان کف مطالبات داشته باشند.
ولی از فردای آن روز وقتی قضایای کف خیابان به وجود آمد و درگیری شد و به آتش زدن سطل های زباله انجامید و آن آشوب گری ها پدیدار شد؛ در همین حال این گروه سعی کرد این موارد را القا کند که آقا! کشتند و زدند و نابود کردند و مدام هم قتلی مثل قتل خانم آقاسلطان را در بوق کردند، که بگویند ببینید اینه! و نظام می خواست مردم را بکشد!
گویی نظامی که کف خیابانش درگیری وجود دارد، مواجه برایش به گونه ایست که بیاد لای جمعیت، مثلا؛ قاچاقی و دزدکی فردی را بخواهد بکشد؟
خوب این را در قضیه قتل عزت ابراهیم نژاد در 1378 نیز دیدیم که با چنین مسئله ای می خواستند موج سواری کنند، کلا ظرفیت حرکتی که از بیرون دانشگاه انجام می شد می خواست جامعه را مشوش کند به دلیل ضعف حرکت حزبی و ... به دانشجو و جنبش دانشجویی منتسب می شد و از آنجا این حرکت شروع شده و زمانی که به بیرون دانشگاه می کشید در کف خیابان ها ادامه می یافت.
جنبش های دانشجویی در عزا و عروسی ذبح می شوند
آیا این حالت هم اکنون نیز وجود دارد، یعنی نگاه جریان روشنفکری به دانشگاه تغییری نکرده است.
عباسی: هنوز هم تا اطلاع ثانوی چنین نگاهی به مجموعه دانشجویی از سوی آن جریانات سیاسی و از سوی جریانات روشنفکری وجود دارد، تا زمانی که [احزاب و گروه های روشنفکری] نتوانند ساختار نظام اجتماعی را در همان به قول خودشان، طبقه متوسط و طبقه بورژوا، به نحوی بسازند که بتوانند بیرون دانشگاه کار را به نتیجه برسانند.
تا آن زمان همچنان عناصر ژورنالیستی و مطبوعاتی و عناصر جنبش دانشجویی هزینه های چنین سازوکارهایی خواهند ش،. بعد در واقع در عزا و عروسی ذبح می شوند و مورد سوء استفاده حزب ها قرار خواهند گرفت؛ این همان نکته کلیدی است.
مسئله کلیدی این است که کلیت جنبش دانشجویی؛ چه جنبش دانشجویی مدرنیست در ایران و چه جنبش دانشجویی اصولگرا در ایران، باید بدانند که ابزار دست قدرتمداران بیرون فضای دانشگاه قرار نگیرند و مطالباتشان اصیل و خالص باشد که آینده خودشان و جامعه را رقم بزند، نه مقاصد سیاسی و دنیای کوچک و حقیر و پست بعضی از طیف ها و نحله های سیاسی ای که جرات حضور در عرصه را ندارند.
توصیه حجاریان به دانشجویان بعد از 18 تیر 78
حسن ختام بحثم این که، در 1379 یا اوایل 80 . بعد از اینکه حجاریان دوره بیمارستانش تمام شد و مدت نقاحتش به اتمام رسید؛ در دیدار دانشجویی با چند تشکل دانشجویی به بچه های تحکیم گفته بود که فعالیت صحنه ای را کاهش بدهید و به مطالعات تئوریک بپردازید.
این حرف زمانی زده شد که سه سال از روی کار آمدن دولت موسوم به اصلاحات گذشته بود و آنچه که در 5، 6 سال در مرکز تحقیقات استراتژیک دولت [که بعدا زیر نظر مجمع تشخیص رفت] گذشته بود و آن عقبه تئوریک هر چه تولید کرده بودند، تمام شده بود.
این جناح در سال 1379 و 80 با یک خلاء تئوریک مواجه شده بود، می بینید که [حجاریان] توصیه کرده بود که جنبش دانشجویی فعالیت مطالعاتی خودش را گسترش بدهد و مبانی نظری و حوزه های تئوریک خودش را تعمیق ببخشد، واکنشی که آنجا صورت گرفته بود جالب بود، واکنش دانشجویان این بود که، خود شماها [احزاب] وارد قدرت شدید و حالا دوباره از ما [جنبش دانشجویی] می خواهید که بشینیم کار فکری و تئوریک کنیم؟!
ببینید! جنبش دانشجویی حتی آنجا هم نفهمیده بود اینها چه می گویند، یعنی؛ عقبه تئوریک اینها دچار مشکل شده بود، تمام 5 سال بعد، یعنی؛ از 1379 تا 1384. تمام آن 5 سال بعدش فقط با جو سازی دولت را اداره می کردند، چون عقبه تئوریک واقعا تعطیل بود و عقبه تئوریک نداشتند و تنها راهی که داشتند این بود که، بیایند و مدام بگویند که ما در بحرانیم و هر 9 روز یک بحران داریم و نمی گذارند ما کار کنیم! و از این دست جوسازی ها.
آنها نمی دانستند که می خواهند چه کار کنند و هیچ طرح و چارچوبی برای کار نداشتند، نه در اقتصاد، نه در فرهنگ، نه سیاست و نه در سیاست خارجی، بعد هم که قضیه پرونده هسته ای مطرح شده بود و کارشان به استیصال و انفعال کامل کشیده شده بود، آن روز جنبش دانشجویی احساس کرده بود یک گروهی رفتند در قدرت و اینها [جنبش دانشجویی] جا ماندند.
حق هم داشتند، به دلیل اینکه سران اصلی دفتر تحکیم، یعنی آن چند نفر آقا و خانمی که از سران دفترتحکیم وحدت بودند، در مجلس ششم رای های بالایی آوردند و اینها [بدنه جنبش دانشجویی] احساس می کردند که جا ماندند و حالا از اینها می خواستند که بشینید کار مطالعاتی کنید.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 18:45 توسط فدایی رهبر ( بادرود )
|